جامی › شمارهٔ ۱۶۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کی بود کی که ز خوان تو صلایی برسد / وز نوال تو نوایی به گدایی برسد
مرض شوق تو شد صعب و ازان جان نبرم / گر نه از وعده وصل تو شفایی برسد
کوه غم شد دلم و نام تو گویم با او / بو که در گوشم ازین نام صدایی برسد
دل کجا مظهر انوار جمال تو شود / گر نه این آینه را از تو جلایی برسد
برتر از افسر شاهیست کله گوشه فقر / حاش لله که به هر بی سرو پایی برسد
رفته از خویش برون در پی لیلی مجنون / باشد از محمل او بانگ درایی برسد
می رود جامی دلخسته ولی تا نبرند / نیست امکان که درین راه به جایی برسد