جامی › شمارهٔ ۱۷۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز آفتاب به رشکم که زیر پای تو افتد / ز سایه نیز که چون زلف در قفای تو افتد
به هر بلا رسد از تو غیر شکر نگویم / مرا عطاست بلایی که از برای تو افتد
به چتر شاه کجا سر درآورم که به فرقم / بس است سایه لطفی که از گدای تو افتد
ز خاک سرو بروید ز سرو دل چو صنوبر / چو سایه در رهی از قد دلربای تو افتد
اگر بهشت بود خاطرم قرار نگیرد / به خانه ای که نه همسایه سرای تو افتد
ز سینه کرده سپر چشم انتظار به راهم / بود که بر سپرم ناوک جفای توافتد
بود ز نخل سخن میوه ریز خامه جامی / امیدواری آن را که آن خورای تو افتد