جامی › شمارهٔ ۱۷۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نه همین وقت مرا عشق مشوش دارد / کیست در دور جمالت که دلی خوش دارد
جمع و فرقیست عجب زلف تو را صوفی وار / شانه اش جمع کند باد مشوش دارد
دل به هر حلقه جدا می کشد از زلف توام / دل من بین که ز زلفت چه کشاکش دارد
ابرش سرکش توکش جهد از نعل آتش / من دلسوخته را نعل در آتش دارد
دارد از کاسه سم سرخوشی کاسه می / هرکه در راه تو سر بر سم ابرش دارد
آفت جان شود و شور جهان هرکه چوتو / لب شیرین خط مشکین رخ مهوش دارد
میل طفلان سوی نقش است ازان رو جامی / بهر تو چهره به خونابه منقش دارد