جامی › شمارهٔ ۱۷۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر که بینم که پس زانوی غم آه کشد / میرم از غم که مبادا ز غم آن ماه کشد
با وجود قد رعناش اگر زاهد را / دل به طوبی کشد از همت کوتاه کشد
هرکه از پیرهنش نکهت جان یافت کجا / منت بوی گل از باد سحرگاه کشد
آگهی جوی دراین راه که استاد ازل / رقم عشق به لوح دل آگاه کشد
گو مرا زار بکش گرد همه شهر بکش / سر ز حکمش نکشم خواه کشد خواه کشد
می کنم شب همه شب از غم او ناله و آه / چون اسیری که نفیر از ستم شاه کشد
گر نه جامی به بلاییست گرفتار چرا / همه شب نعره زند گریه کند آه کشد