جامی › شمارهٔ ۱۸۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل من راه دینداران ره میخانه می داند / وز این ره هرکه دور، او را ز دین بیگانه می داند
هوای گنج دارد چغد و چندین گرد ویرانه / ازان گردد که جای گنج در ویرانه می داند
زبان کرد از زبانه شمع تا عشاق را خواند / زبانش را دلی روشن همین پروانه می داند
به زنجیر جنون خوش آنکه چون دیدی مرا گفتی / که ذوق عشق اگر می داند این دیوانه می داند
برون از خانه خود ریز خونم تا نداند کس / ثواب اندر مثل گویند راه خانه می داند
به بزم خود به دست دیگران ده جام و پیمانه / که مست لعل تو نی جام و نی پیمانه می داند
اگر درد دلی داری به همدردان بگو جامی / که فارغ حسب حال عاشقان افسانه می داند