جامی › شمارهٔ ۱۹۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دور ازان لب اشک من سرخ است و چشم تر سفید / کم فتد زینسان شراب لعل را ساغر سفید
گریه دایم سیاهی را نبرد از بخت من / زاغ را بسیاری باران نسازد پر سفید
بر بنا گوشت کشد زلف سیه خود را دراز / همچو هندوی برهنه کش بود بستر سفید
ریخت از ابر تجلی روی تو باران نور / خانه چشم و دلم را ساخت بام و در سفید
صفحه ای از مصحف خوبیست آن روی و عذار / یک طرف از وی نوشته یک طرف دیگر سفید
ای که می پرسی ز راه کعبه عشقم نشان / ز استخوان کشتگان راهیست سرتاسر سفید
در لباس خط و کاغذ گفته جامی بود / نو عروسی جامه مشکین کرده و چادر سفید