جامی › شمارهٔ ۱۹۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا صبا طره شبرنگ تو را برهم زد / روزگار دل آسوده ما برهم زد
شاخهای گل و نسرین چو بخوبی کردند / با تو دعوی همه را باد صبا برهم زد
درد ما را نشد امید دوا گر چه طبیب / دفتر خویش بسی بهر دوا برهم زد
چشم سیار جهان مثل ندیدت هر چند / نسخه چهره گشایان خطا برهم زد
صد سبب ساخته بودیم پی وصل تولیک / هرچه ما ساخته بودیم قضا برهم زد
بر صف دردکشان محتسب شهر گذشت / سلک جمعیت ارباب صفا برهم زد
جامی آن سرو جز اوصاف رخ خویش نیافت / گر چه صد ره چو گل اوراق مرا برهم زد