جامی › شمارهٔ ۱۹۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یار رفت و خیربادی هم نکرد / زین فرامش گشته یادی هم نکرد
بر مراد خویش رو در ره نهاد / روبه سوی نامرادی هم نکرد
بنده ای بودم به کویش خانه زاد / فکر حال خانه زادی هم نکرد
در قفای او دویدم همچو اشک / مرحمت را ایستادی هم نکرد
وز پس رفتن من غمدیده را / شاد چبود نیم شادی هم نکرد
نامه ای بر بال مرغی هم نبست / پرسشی همراه بادی هم نکرد
جامی از بیداد آن جان و جهان / داد جان صدبار و دادی هم نکرد