جامی › شمارهٔ ۲۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

وقت گل خوش آن که جا بر طرف گلشن می کند / دیده را زآب روان و سبزه روشن می کند
خانه دل را که از دود زمستان تیره بود / در حریم بوستان از دیده روزن می کند
همچو نرگس می نهد برکف به عشرت جام می / پای سرو و سایه گلبن نشیمن می کند
می نشاند گلرخی یا لاله رویی پیش خویش / گردش از گل توده و از لاله خرمن می کند
با سپاه محنت و غم بر سر جنگ است باغ / زاه زره از سبزه و خنجر ز سوسن می کند
می نهد از عنبرتر لاله بر آتش بخور / وز بخورش گل عبیر جیب و دامن می کند
گر صراحی ریخت خون توبه جامی چه باک / هر زمان خون دگر زینسان به گردن می کند