جامی › شمارهٔ ۲۲۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر چه از دل دیده رخت خود به موج خون برد / با خیال طاق ابرویت به پل بیرون برد
هرکه چون روح القدس در وی دمد لعلت دمی / از سبکروحی چو عیسی رخت بر گردون برد
لعل جانبخشت نوشت از خط فسون دلبری / هیچ کس دل بلکه جان مشکل ازین افسون برد
وقت صوفی خوش که سازد رهن پیر می فروش / خرقه صد پاره چون گل باده گلگون برد
نیست همدردی که داند محنت محرومیم / کیست کین قصه سوی فرهاد یا مجنون برد
دمبدم بارم ز کار عشقت افزاید بلی / هرکه رنج افزون کشد در کار مزد افزون برد
کشتگان غم ز لعل جانفزایت جان برد / جامی بیدل نمی دانم کزو جان چون برد