انوری › شکوه از روزگار| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خدایگانا سالی مقیم بنشستم / به بوی آنکه مگر به شود ز تو کارم
همی نیاید نقشی به خیره چه خروشم / همی نگردد کارم نفیر چون دارم
نه ماه دولتم از چرخ می‌دهد نورم / نه شاخ شادیم از باد می‌دهد بارم
نه پای آنکه ز دست زمانه بگریزم / نه دست آنکه در این رنج پای بفشارم
نه پشت آنکه ز اقبال روی برتابم / نه روی آنکه دگر پشت بر جهان آرم
نه حرفتی که بدان نعمتی به دست آرم / نه غمخوری که خورد پیش تخت تیمارم
گهی به باخته‌ای این سپهر منحوسم / گهی گداخته‌ای این جهان غدارم
گهی به کنجی اندر بمانده چون مورم / گهی به غاری اندر خزیده چون مارم
گهی چو باد به هر جایگاه پویانم / گهی چو خاک به هر بارگاه در خوارم
گهی ز آب دو دیده مدام در بحرم / گهی ز آتش سینه مقیم در نارم
گهی به اجرت خانه گرو بود کفشم / گهی به نان شبانه به رهن دستارم
گهی نهند گرانجان و ژاژخا نامم / گهی دهند لقب احمق و سبکبارم
به حد و وصف نیاید که من ز غم چونم / به وهم خلق نگنجد که من چه‌سان زارم
خدای داند زین‌گونه زندگی که مراست / به جان و دیده و دل مرگ را خریدارم
از آنچه گفتم اگر هیچ بیش و کم گفتم / ز دین ایزد و شرع رسول بیزارم