جامی › شمارهٔ ۲۴۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زهی نور تو از هر ذره ظاهر / کمال وحدت ذات تو قاهر
تویی اول تویی آخر ولیکن / نه اول باشدت پیدا نه آخر
تویی ظاهر ز هر خاطر ندانم / چرا سالک کند نفی خواطر
ز جام عشق تو یک جرعه خواهم / ولیکن لاعلی ایدی المظاهر
ز تو غایب چرا باشم چو بینم / به حال خود تو را جاوید حاضر
تویی در چهره معشوق منظور / تویی در دیده عشاق ناظر
نیاید با وطن باز آن که گردد / به عزم کعبه کویت مسافر
کند ترک سفر هر راهدانی / که گردد بر درت روزی مجاور
طریقت جامی از صاحبدلی گیر / که باشد در سلوک عشق ماهر