جامی › شمارهٔ ۲۴۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تو نور مطلقی و دیگران مجالی نور / تجلی تو درآنها به اختیار و شعور
شئون ذات تو کز حد و حصر بیرون است / ز غیب ذات چو بر علم و عین کرد عبور
شد از تجلی اول حقایق اعیان / که در مطاوی علمند جاودان مستور
شد از تجلی ثانی مظاهر اکوان / کز آنست ساحت ویرانه عدم معمور
مرائیند مظاهر که کرده در هر یک / جمال اقدم اقدس به وجه خاص ظهور
جمال وحدت جمع وجوه ازان مرآت / کند ظهور که باشد ز زنگ تفرقه دور
فروغ وحدت او ظلمت دویی نگذاشت / میان شاهد و مشهود و ناظر و منظور
بکش جامی و رطل گران بنوش سبک / ازان زلال مصفا وز آن شراب طهور
که یک دو جام ازان شوید از حقیقت مرد / ظلام عجب ورعونت غبار وهم و غرور