جامی › شمارهٔ ۲۴۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کار من آمد به جان از یار دور / نیست جان دادن چنان ازکار دور
ای که گویی چونی از غم چون بود / تن ز جان تنها دل ازدلدار دور
گر بنالم ور بگریم دور نیست / شوق غالب موعد دیدار دور
خاص ناید راست با سودای عام / فکر خانه باشد از بازار دور
گر هزار آزار ازان بدخو رسد / طبع عاشق باشد از آزار دور
هرکه آن رخسار نیکو دید گفت / یارب از چشم بدانش دار دور
محمل جامی به منزل چون رسد / توشه اندک بادیه بسیار دور