جامی › شمارهٔ ۲۶۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

برکنار طاس گردون زد هلال انگشت دوش / عاشقان رامژده ایام عید آمد به گوش
ماه نورابا شفق دانی قران بهر چه بود / عید شد یعنی ز جام زر شراب لعل نوش
میفروشی هر چه هست از خودفروشی بهتر است / چند عیب میفروشان می کنی ای خودفروش
پرده از عیب کسان برداشتن نبود هنر / گر نیاری پاک شستن عیبشان باری بپوش
هرزه گویی و جهانگردی نه کار عارف است / کیست عارف رهرو بنشسته گویای خموش
گر چه نتوانی به کوشش دامن جانان گرفت / کاهلی بگذار چندانی که بتوانی بکوش
جامی از خامی به هرآتش ز سر بیرون مشو / دیگ مرد پخته بعد از سالها آید به جوش