جامی › شمارهٔ ۲۶۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مه اشترسوار من که شد رخش فلک پستش / خوش آن رهرو که در قید مهار مهر دل بستش
تن پاکش به پاکی دست برد از چشمه حیوان / خضر کی یابد آن دولت که ریزد آب بر دستش
ز شاخ سدره آمد نخل او برتر عجب دارم / که چون آسیب سنگ ناکسان نوشین رطب خستش
اگر صد نشتر محنت رسد بس باشد این مرهم / که سوی سینه ریشان التفات خاطری هستش
به کحل دولت گیتی سیه چشمی نکرد آری / سواد از سرمه «مازاغ » دارد نرگس مستش
گذشت از سی و چل بر ساحل بحر طلب عمرم / خوش آن کافتد چو او صیدی پس از پنجاه در شستش
بود وصاف او جامی دلش را برق غم بادا / اگر حرفی نه در وصف رخ او از زبان جستش