جامی › شمارهٔ ۲۶۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جان و دل پیوند کن با یار بی مانند خویش / هرچه غیر از عشق او بند است بگسل بند خویش
او به ذات خود غنی مطلق آمد لیک هست / در ظهور این غنا محتاج حاجتمند خویش
زاهد از نظاره خوبان مرا سوگند داد / جلوه گر زیشان تویی چون نشکنم سوگند خویش
هیچ چیزی نیست پیش دیده عارف حجاب / اوبه عشق توست مشعوف زن و فرزند خویش
عالمی راگوش عقل و هوش برگفتار توست / مهر خاموشی گشا از لعل شکر خند خویش
ناصح مشفق دهد پندم که ترک عشق گوی / روی بنما تا کشد شرمندگی از پند خویش
یار بی مانند ما فرد است جامی از دو کون / فرد شو تا بر خوری از یار بی مانند خویش