جامی › شمارهٔ ۲۷۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای کرده ز حال من فراموش / چون جان که کند ز تن فراموش
گفتم که بر تو قصه گویم / کین گونه مکن ز من فراموش
دیدم رخ تو ز دور و کردم / از قصه خویشتن فراموش
با جان کنیم زمانه کرده ست / از محنت کوهکن فراموش
هرجا که مسافریست کرده / در کوی تواز وطن فراموش
با بوی تو کرده جان یعقوب / از یوسف و پیرهن فراموش
کرده به هوای طرف بامت / مرغ چمن از چمن فراموش
جامی سخنت شنید و بر وی / شد قاعده سخن فراموش