جامی › شمارهٔ ۲۷۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به کام نفس ز جام فنا نیابی حظ / به کام عقل ز ملک بقا نیابی حظ
فنای عشق شو و از فنا فنا شو نیز / که بی فنای فنا از خدا نیابی حظ
ز خویش طالب حظ شو که گر برون از خویش / دو کون راطلبی هیچ جا نیابی حظ
عبای فقر و قبای عناست بر تو حرام / اگر ز سر عبا در قبا نیابی حظ
ببست حرص وهوا بر دلت مجاری فیض / ازان ز صحبت اهل صفا نیابی حظ
تو را چه سود که گل شد به باغ نافه گشای / چو ازروایح باد صبا نیابی حظ
چو حظ اهل ولا از بلا بودجامی / همین بلای تو بس کز بلا نیابی حظ