جامی › شمارهٔ ۲۹۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیا ای آرزوی جان عاشق / دوای درد بی درمان عاشق
کرام الکاتبین ننوشته حرفی / بجز عشق تو در دیوان عاشق
اگر فردا نه دیدار تو باشد / شود باغ جهان زندان عاشق
هزاران نوح را کرده ست غرقه / به گرداب فنا طوفان عاشق
به کنج فقر و کوی نامرادی / اگر یک شب شوی مهمان عاشق
کباب از دل شراب از دیده بینی / مهیا ساخته بر خوان عاشق
بجز خون جگر هرگز مرادی / غمت ننهاده در دامان عاشق
به خاک کشتگان آن نیست لاله / علم زد آتش پنهان عاشق
ببین نظم خوش جامی که نشکفت / چنین گل هرگز از بستان عاشق