جامی › شمارهٔ ۲۹۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر خزان آیدم از رنگ رزان بوی فراق / زرد شد رویم ازین غم که سیه روی فراق
نیست چون وصل تو خالی ز ملاقات رقیب / می کشم رخت اقامت به سر کوی فراق
بهر سنجیدن صبر دل محروم ز وصل / کوه اندود بود سنگ ترازوی فراق
داغها بر دل من روز وصال آتشهاست / که بجا مانده پس از کوچ ز اردوی فراق
با تو چون در حرم وصل نیم همزانو / از تو محروم نشستم پس زانوی فراق
هست میل دلم ان سوی که میل دل توست / گرچه باشد به مثل میل دلت سوی فراق
جامی آن به که نهی تن به ضعیفی چو نماند / پنجه صبر تورا طاقت بازوی فراق