جامی › شمارهٔ ۲۹۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای در سماع عشق تو تسبیح خوان ملک / در رقص بر ترانه تسبیح شان فلک
از عرش تا به فرش خروش است و غلغله / کالمجد والکرامة والکبریاء لک
آلاف کرده اند الف وحدت تورا / آحاد ممکنات که صفرند یک به یک
باقی نماند جز الف وحدت تو هیچ / از لوح اعتبار چو گشتند جمله حک
بینی به ما که چشم جهانیم روی خویش / وان چشم را بغیر تو کس نیست مردمک
زاهد به کنج صومعه مشغول درد خویش / غوغای عاشقان ز سماک است تا سمک
حاشا که بر تو جلوه کند شاهد یقین / صیقل نکرده آینه دل ز زنگ شک
دل بر بلا بنه چو کنی دعوی ولا / کوه بلاست نقد ولای تو را محک
جامی ز عشق گوی که بی شور عشق شعر / در کام اهل ذوق طعامیست بی نمک