جامی › شمارهٔ ۲۹۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مراست از تب عشق تو جان آتشناک / حبیبی انت طبیبی ولا طبیب سواک
چه سود صوفی ما را رعایت سنت / چو حرص لقمه نبرد از دهان او مسواک
کجا به وادی وحدت رسد به نعلینی / که بسته است برآن از دوال شرک شراک
به پاکدامنی تو، به پاک چشمی من / که کرده ام دل و جان را ز میل غیر تو پاک
مرا بس انکه شوم کشته در کشارگهت / مباد از سرم آلایشی برآن فتراک
تنم فتاده به ره لاغر استخوانی بود / کش از کرم سگ موی تو برگرفت ز خاک
به عجز معترف آ جامی از حقیقت عشق / که هست عجز ز ادراک غایت ادراک