جامی › شمارهٔ ۳۰۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دارد آن سرو گل اندام معنبر کاکل / هرچه دارند بتان یکسر و بر سر کاکل
فرق کردن نتوان سرو سهی را ز قدش / گر به فرقش بود از غالیه تر کاکل
بی گره کاکل او صد گرهم بر دل زد / وای من گر زند از ناز گره بر کاکل
هیچ دل نیست که بر کاکل او فتنه نشد / هر دم آرد به سرش فتنه دیگر کاکل
چون پی دلبری آن سرو کشد قد بلند / با قدش هست درین شیوه برابر کاکل
دیده چون بندم ازان شوخ که او را بینم / پای تا سر همه خوش وز همه خوشتر کاکل
بست در شانه او رشته جان را جامی / بو که با شانه به هم جاکندش در کاکل