جامی › شمارهٔ ۳۱۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

وه که از پای درافکند غم آن پسرم / چه بلا بود که پیرانه سرآمد به سرم
عشق و پیری نسزد کن مدد ای بخت سیاه / تا به دود جگر از موی سفیدی ببرم
غم آن تازه جوان از غم پیریم رهاند / با غم او چو جوانم غم پیری چه خورم
گرچه از سیر مه و سال مرا عمر گذشت / آمد از دولت او نوبت عمر دگرم
پشتم از محنت ایام خمیده ست ولی / در ره عشق و وفا از همه کس راستترم
پر برآمد دلم از خون جگر غنچه صفت / جای آن دارد اگر بر تن خود جامه درم
گفتمش زود ز جامی مگذر گفت که من / عمر اویم چه عجب زانکه روان می گذرم