جامی › شمارهٔ ۳۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دادیم دست چو دیدی به ره خود پستم / تا نیفکندیم از پا نگرفتی دستم
گرچه شده سوده مرا پای به راه طلبت / کردم از تارک سرپای و ز پا ننشستم
یک سر ناخنم از سینه نمانده ست درست / بس که از دست غمت سینه به ناخن خستم
هستیم شد همه در راه تمنای تو نیست / نیستم جز به تمنای تو هر جا هستم
داشت در تفرقه غمهای پراکنده مرا / بر تو عاشق شدم و از همه غمها رستم
هر زمان در صفت حسن تو همچون جامی / برسر لوح سخن نقش دگر می بستم
چون رخ خوب تو دیدم ز همه شرمنده / پاره کردم ورق خویش و قلم بشکستم