جامی › شمارهٔ ۳۲۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گناه عشق بتان گر چه ساخت نامه سیاهم / بس است خط عذار تو عذرخواه گناهم
نه قطره هاست ز اشکم به روز زرد فتاده / ز دست آبله ها چهره از زباله آهم
هزار تن بودم کاشکی که بهر قدومت / در انتظار نشیند یکی به هر سر راهم
میان خلق همی بندم از تو چشم جهان بین / ولی به دیده دل نیست جز سوی تو نگاهم
ببین چه صبح سعادت دمید تیره شبم را / که دیده بر رخت افتاد بامداد پگاهم
ز بس که کاستم از غم بس است سایه تاری / ز طره تو ز گرمای روز هجر پناهم
مگو به عشوه که جامی چه خواهی از طلب من / به خاک پای تو سوگند کز تو جز تو نخواهم