جامی › شمارهٔ ۳۳۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

برخیز تا به عزم تماشا برون رویم / از تنگنای شهر به صحرا برون رویم
زین دام پای گیر و کمند گلوفشار / چون سرکش آهوان به تک پا برون رویم
هرجا که هست جا همه تنگی و تیرگیست / جایی که جا نبود ازانجا برون رویم
چون قدسیان ز فر تجرد کنیم پر / پران ز طاق طارم مینا برون رویم
در سنگلاخ حرص شود پی سمند عزم / ره کرده بر نشیمن عنقا برون رویم
باشد که از کدورت هستی رهیم باز / بر کف گرفته جام مصفا برون رویم
ما را درین سلوک چو ما نیست مانعی / جامی ضرورت است که بی ما برون رویم