جامی › شمارهٔ ۳۴۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نه نگاری که دل و جان به غمش یارکنم / عشق او هرچه کند حکم به آن کار کنم
روز من چون شود از گردش گردون شب تار / از فروغ رخ او شمع شب تار کنم
نه رفیقی که ز اخلاق پسندیده او / مرهم سینه ریش و دل افگار کنم
نه حریفی که درارد ز درم ساغر می / تا به آن کسب نشاط دل غمخوار کنم
نه ندیمی که چو دریای دلش موج زند / گوش جان را صدف لؤلوی شهوار کنم
به ازان نیست که درگوشه ویرانه خویش / پا به دامن کشم و روی به دیوار کنم
جامی آسا چو دهد وحشت تنهایی روی / مونس طبع خود از دفتر اشعار کنم