جامی › شمارهٔ ۳۴۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به عزم کعبه سفر گفتم اختیار کنم / بدین بهانه گذر بر دیار یار کنم
ولی چه سود که نگذاردم مدار سپهر / که بر مراد دل خویش هیچ کار کنم
صبا رساند غباری ز موکبش آن به / که کحل دیده اقبال ازان غبار کنم
به راه شوق وی از چشم خون فشان هر دم / چو سرخ مو شتران قطره ها قطار کنم
نیارم آنکه نگارم به نامه شرح غمش / بس اینکه چهره به خون جگر نگار کنم
گر از خراش دل خود برون دهم حرفی / هزار سینه آسوده را فگار کنم
چنین که برد دلم موی آن میان شاید / که از میان همه دلبران کنار کنم
مرا چو بخت مساعد نشد که سر بنهم / بر آستانه جانان و جان نثار کنم
عموم لطف ویم عذرخواه بس جامی / به پیک و نامه چه تمهید و اعتذار کنم