جامی › شمارهٔ ۳۵۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا کی آرام دل بی خبرانت بینم / مردم دیده کوته نظرانت بینم
روی تو اینه نور جمال ازل است / چند پیش نظر بی بصرانت بینم
می روم از سرکویت چه کنم نتوانم / که از این بیش حریف دگرانت بینم
تویی آن گلبن نوخیز که در باغ جمال / تازه از گریه خونین جگرانت بینم
گفته ام سنگ دل سخت تو را در همه جای / جای آن هست که با خویش گرانت بینم
هیچ خاطر نگرانیم نماند به جهان / گر سوی خود به ترحم نگرانت بینم
جامی این گونه کزان غنچه دهان تنگدلی / زود باشد که چو گل جامه درانت بینم