جامی › شمارهٔ ۳۵۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون خرامان قدت ای سرو دلارا بنگرم / صد سرت بینم به راه افتاده هر جا بنگرم
سوختم از شوق سرچند از حیا پیش افکنی / سربه بالا کن که سیر آن روی زیبا بنگرم
تا نه صد تن صف کشند از عاشقان مگشا نقاب / من کیم تا روی تو خواهم که تنها بنگرم
رفتی و گفتی که فردا دیدنم معلوم نیست / وانگر بهر خدا تا بخش فردا بنگرم
چون تو پیش آیی شوم حیران میان مرگ و زیست / کت بدین شکل کشنده ننگرم یا بنگرم
از هجوم ساجدان هرگز نشد فرصت مرا / تا به خاک ره نشانی زان کف پا بنگرم
چون دل جامی نبینم هیچ دل شیدای تو / گر چه حال یک به یک دلهای شیدا بنگرم