جامی › شمارهٔ ۳۶۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر دم از کوی تو خواهم من شیدا بروم / جان سپارم به سگانت تن تنها بروم
می شوم باز پشیمان که نه مقدور من است / که به جایی که تو باشی من ازانجا بروم
گرگشایند در روضه رضوان حاشا / که ازین در به تمنای تماشا بروم
طوطیم بی سخنت زین قفس تنگ بجان / بگشا لب که به شکر تو شکرخا بروم
با تو بیماری خود را چه دهم شرح که هست / هر دو پیش تو یکی گر بزیم یا بروم
عشق من با تو قدیمیست نیم چون دگران / کایم امروز به کوی تو و فردا بروم
چند گویی که برو جامی ازین دربگشا / عقده زلف ز پای دل من تا بروم