جامی › شمارهٔ ۳۶۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کردی ز راندگان در خود شماره ام / در کوی تو نه سگ نه گدایم چه کاره ام
روزی نشد ز سیر سرشکم لقای تو / خالیست از فروغ سعادت ستاره ام
گر در میان بزم خودم جا نمی دهی / بگذار چون نظارگیان برکناره ام
کشتن چه احتیاج چو خواهی هلاک من / تاراج جان بس است ز تو یک نظاره ام
باید بر آرزوی منت حجتی درست / بین جیب چاک چاک و دل پاره پاره ام
می گفت شب عروس سپهرم که جامیا / زیور ز در نظم تو یابد هماره ام
گر بگسلند عقد ثریا مرا ز گوش / درهای شاهوار تو بس گوشواره ام