جامی › شمارهٔ ۳۶۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر ز بار غم هجر تو به تنگ است دلم / چه کنم قطره خون است نه سنگ است دلم
جذب عشق تو نهنگ دو جهان آشام است / گام همت زده در کام نهنگ است دلم
گر تو را آرزوی دیدن دیدار خود است / کرده آیینه خود پاک ز زنگ است دلم
تا چرا پیش خدنگ تو شود سینه سپر / روزگاریست که با سینه به جنگ است دلم
محتسب گو بشکن چنگ که سررشته عشق / از سر زلف تو آورده به چنگ است دلم
بس که بر دل زدیم تیر پی مرغ غمت / قفسی ساخته از چوب خدنگ است دلم
جامی از خم فنا باده یکرنگی خواه / که گرفته ز حریفان دورنگ است دلم