جامی › شمارهٔ ۳۸۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نیست جز رشته جان آن لب باریک و دهان / به شکر خنده گشاید گره از رشته جان
دل همی جست نشانی زمیان تو ولی / جز کمر زان طلبش هیچ نیامد به میان
بهره از میم که ماند به دهانت لب راست / سر برآورده به لب لیسی ازانست زبان
چون زنی غمزه در ابرو مفکن چین که دریغ / تیر چون رفت دگر باز نیاید به کمان
ز استخوانهای سفید است سرکوی توپر / پیش تیر تو ز عشاق همین ماند نشان
نیست از کوی توام دور سر مهر و سپهر / بی سفال سگ تو سیرم ازین کاسه و خوان
پرتو لعل لبت از دل جامی پیداست / باده در شیشه صافی نتوان داشت نهان