جامی › شمارهٔ ۳۸۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان / در میان جان شیرین سر ما باید نهان
کی لطیفان را بود تاب درشتی این همه / از دهان بیرون میاور سوی لب هر دم زبان
تو مرا جانی و تا گرد میان بستی کمر / با تو دارم چون کمر ای نازنین جان در میان
چون رفیقان را نهی خوان با رقیبانم گذار / با تن لاغر که بس باشد سگان را استخوان
شد تنم بر آستانت خاک و بی سامان سرم / چون سری باشد جدا از تن جدا زین آستان
هرکست گوید زهی زو چین در ابرو افکنی / در نمی آرد به زه ابروی تو سر چون کمان
حرز تو از چشم بد جامیست از بهر خدای / چون گشایی پرده از عارض نخست او را بخوان