جامی › شمارهٔ ۳۸۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای در غمت انگشت نما سبحه شماران / زابروی کجت همچو کمان خم چله داران
ساکن نشد از آب مژه آتش آهم / ننشست فرو شعله برق از نم باران
از دولت پابوس تو چون سر نفرازم / کین دست نداده ست یکی را ز هزاران
شیرینی عرفان نبود روترشان را / حلوا چه کند کس طلب از غوره فشاران
از خیل سگان تو بریدن نتوانم / کاری نبود صعبتر از فرقت یاران
تیر تو که از سینه افگار من آمد / می آید ازو مرهمی سینه فگاران
زد خنده لبت از دم جان پرور جامی / چون غنچه به باغ از نفس باد بهاران