جامی › شمارهٔ ۴۱۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا نموده ست سر از طرف کله کاکل تو / روز بر کج کلهان کرده سیه کاکل تو
برسر موکب خورشید جبینان تو شهی / هندوی چتر گشا بر سر شه کاکل تو
رفت بر باد هوا رشته جمعیت ما / می ندارد سر این رشته نگه کاکل تو
دل به فکر ذقن توست دریغا که نشد / دستگیر دل افتاده به چه کاکل تو
تا سوی خویش کشد دل ز همه روی زمین / رسن آویخته از طارم مه کاکل تو
سرنتابند هنوز از ره تو مسکینان / باهمه سر که فکنده ست به ره کاکل تو
چون رهد جامی ازینسان که شود دام رهش / گه خط سبز تو گه زلف تو گه کاکل تو