جامی › شمارهٔ ۴۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر طرف ماه زلف تو آمد شب سیاه / اینست آن شبی که به است از هزار ماه
بی روی تو هزار مصیبت کشیده ایم / گر زانکه روی وا نکنی وا مصیبتاه
آن کس که راه بر من بی صبر و دین زده ست / سرویست خوشخرام و سواریست کج کلاه
هست این همه کنایت و روپوش بلکه زد / راه من آن که در دل و جانهاست کرده راه
آن شاه دلنواز که هرجا نموده روی / ذلت له الوجوه وخرت له الجباه
دل را به هر دو کون جز او نیست مقصدی / روحی فداء مقصد قلبی و مبتغاه
جامی مگو که غرق گناهم ز آب می / کین آب شست از دل من ظلمت گناه