جامی › شمارهٔ ۴۲۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو حلقه دور افق بر من است تنگ شده / که حلقه سر زلف توام ز چنگ شده
مجو عمارت دین از دلم که این خانه / خراب کرده آن چشم شوخ شنگ شده
چرا کشم پی مرهم خدنگت از دل ریش / که مرهم دل ریش من این خدنگ شده
دمیده گرد عذار تو خط بدان ماند / که شاه روم اسیر سپاه زنگ شده
ز لوح ساده نزد حرف آفتم از ره دل / هلاک جان من آن خط مشک رنگ شده
زلال چشمه لطفی عجب همی مانم / که تن چگونه ات از سیم و دل ز سنگ شده
قدم ز سختی راه طلب مکش جامی / که پای سعی درین سنگلاخ لنگ شده