جامی › شمارهٔ ۴۳۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای مرا از آتش سودای تو جان سوخته / پیرهن از تن تن از دل دل ز هجران سوخته
آتش دل بر زده از سینه چاکم علم / کهنه دلقم از گریبان تا به دامان سوخته
در میان آتش و آبم ز دیدار تو دور / اشک پیدا غرقه کرده داغ پنهان سوخته
می فرستم سوی تو در شرح هجران نامه ای / از سرشک و آه مضمون شسته عنوان سوخته
جسته زآه تشنگان کعبه وصل تو برق / در بیابان آتش افتاده مغیلان سوخته
شمع گل گر داشتی تاب تو بودی هر سحر / همچو پروانه همه مرغان بستان سوخته
چون ز جامی یک غزل ننوشتی ای مشکین غزال / لب فروبسته قلم بشکسته دیوان سوخته