جامی › شمارهٔ ۴۴۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون هوای باغ با این شکل موزون کرده ای / از لب خندان درون غنچه را خون کرده ای
برلب جو نیست این گل بل کز اندام چو گل / پیرهن را بر کنار جوی بیرون کرده ای
نیست هم در آب عکس گل که بهر شست و شوی / جا درون آب با اندام گلگون کرده ای
بود پا برجا به سان کوه صبرم لیک تو / کوه را از پایمال هجر هامون کرده ای
هرچه خوبان را بود یکسر تو تنها داری آن / وز همه برسر معنبر کاکل افزون کرده ای
دل ز دور خط تو بیرون نمی یارد شدن / می ندانم زیر لب بازش چه افسون کرده ای
می دمد بوی جنون عشق جامی زین غزل / گویی استمداد فیض از روح مجنون کرده ای