جامی › شمارهٔ ۴۶۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شب که رفتی ز برم مونس جان که شدی / مردم دیده خونابه فشان که شدی
بهر مهمانی تو مائده عیش که ساخت / وز لب و خط نمک و سبزی خوان که شدی
همچو گل خنده زنان رفتی و چون سرو روان / گل خندان که و سرو روان که شدی
سود چشمی و زیان دل و دین بهر خدای / چون برفتی ز برم سود و زیان که شدی
من شدم پی سپر هجر ز بس پیری و ضعف / تو به آن تازه رخی بخت جوان که شدی
راز من فاش شد امروز ز بس گریه و آه / تا تو شب محرم اسرار نهان که شدی
هیچ برگفته جامی ننهی گوش رضا / یا رب اینسان ز سماع سخنان که شدی