جامی › شمارهٔ ۴۸۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در کمندت به گرفتاری من نیست کسی / با سگانت به وفاداری من نیست کسی
با همه یاری و از یاری من بیزاری / در همه شهر به بی یاری من نیست کسی
زاریم در دل و دل در خم زلف تو نهان / جز تو واقف شده بر زاری من نیست کسی
تا لب لعل تو کام دل خونخواران است / از دل و دیده به خونخواری من نیست کسی
پیش رویت همه را دادن جان آسان است / بی تو جان داده به دشواری من نیست کسی
سر ز سودای کسان دل ز غم غیر تهیست / در ره تو به سبکباری من نیست کسی
گفتیم حال تو بر بستر غم جامی چیست / قدمی نه که به بیماری من نیست کسی