انوری › در مدح عصمةالدین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خداوند من عصمةالدین همیشه / بجز ساکن ستر عصمت مبادی
ز غم جاودان باد در خواب خصمت / تو از بخت بیدار اندی که شادی
تویی عالم داد و دین را مدبر / نه بل خود تو هم عالم دین و دادی
ز کل جهان کس نظیری نزادت / از آن روز کز مادر دهر زادی
تو از عصمت صرف و تایید محضی / نه از آتش و آب وز خاک و بادی
سؤالیست من بنده را بشنو از من / به حق بزرگی و حری و رادی
از آن پس که چندین سوابق نبودم / نگویی به چندان کرم چون فتادی
به هر فرصت از بس رعایت که کردی / به هر موسم از بس عطاها که دادی
چه بد خدمتی کردم آخر که اکنون / چو بدخدمتانم به صحرا نهادی
دو هفته است تا خدمتی در عیادت / مزین به چندین هزار اوستادی
به ستر رفیعت رسیدست بنگر / که تازان به نیک و به بد لب گشادی
چو گردون به بیداد برخاست با من / تو نیز از عنایت فرو ایستادی
نشاید فراموش کردن کسی را / که در هر دعا و ثنایش به یادی
چه گر در دعا قافیه دال گردد / چو لفظ مبادی مثل یا منادی
به یک قافیه سند عیبی نباشد / نگویم که ناید ز من سند بادی
معادی مبادت وگر چاره نبود / مبادی تو هرگز به کام معادی