کسایی › صبح و نبید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صبح آمد و علامت مصقول بر کشید / وز آسمان شمامهٔ کافور بر دمید
گویی که دوست قُرطهٔ شَعر کبود خویش / تا جایگاه ناف به عمدا فرو درید
در شد به چتر ماه سنانهای آفتاب / ور چند جِرم ماه سر اندر سپر کشید
خورشید با سهیل عروسی کند همی / کز بامداد کِلّهٔ مصقول بر کشید
وان عکس آفتاب نگه کن ؛ علم علم / گویی به لاژورد می سرخ بر چکید
یا بر بنفشه زار گل نار سایه کرد / یا برگ لاله زار همی بر چکد به خوید
یا آتش شعاع ز مشرق فروختند / یا پرنیان لعل کسی باز گسترید
جام کبود و سرخ نبید آر ، کآسمان / گویی که جامهای کبود است پر نبید
جام کبود و بادهٔ سرخ و شعاع زرد / گویی شقایق است و بنفشه ست و شنبلید
چون خوش بود نبید بر این تیغ آفتاب / خاصه که عکس او به نبید اندرون فتید
آن روشنی که چون به پیاله فرو چکد / گویی عقیق سرخ به لؤلؤ فرو چکید
وان صاف می که چون به کف دست بر نهی / کف از قدح ندانی ، نی از قدح نبید