افتتاح سخن آن به که کنند اهل کمال / به ثنای ملک الملک خدای متعال
پادشاهی که به پیراهن جاهش نرسد / از ازل تا به ابد وصمت نقصان و زوال
بر در بار جلالش نبود جای نشست / شهریاران جهان را بجز از وصف نعال
در حریم ملکوتش که ملک راه نیافت / عقل و حس امر محالست که یابند مجال
آهنین پای چو پرگار شد و هم نرسید / پیک اندیشه در آن دایره الا به خیال
هست در چشم همه ناقص و معتل العین / هر که مقرون به چنین ذات کند شبه و مثال
قدرت اوست که پرورده شیرین کاری / طوطی ناطقه را در شکرستان مفال
حکمت اوست که پروانه دین داد به عقل / تا نهد شمع هدایت به شبستان ضلال
گر بخوانی به مثل آیت حمدش بر کوه / با همه سنگدلی ناله بر آید ز جبال
پیش اصحاب یقین بردن نامش به زبان / همچنانست که با تشنه لبان وصف زلال
برده ز آئینه دل غصه او زنگ حزن / رفته از گوشه خاطر غم او گرد ملال
می پرد مرغ رجا جلوه کنان شاخ به شاخ / در هوای چمن رحمت او فارغ بال
گر شود ماضی و حالات جهان مستقبل / ذات پاکش نشود منتقل از حال به حال
گر شهادت بنویسیم به کژ طبعی خویش / ذال خود بر کژی هیات خود باشد دال
ور نه از بنده عاصی چه عبادت آید / با چنین فعل بدو نفس نکوهیده خصال
چشم ب راه عنایت نهد این جسم ضعیف / عجز پیش آورد آن روز شود مسکین حال
یارب آن دم که ز سیلاب اجل خانه عمر / بپذیرد خلل و تن شود از غم چو خلال
به چراغ رخ آن ماه که بردند به چرخ / هفت قندیل زر اندود ازو نور و جمال
به کمالات محمد که ازو یافته اند / چار یار از شرف صحبت او عز و جلال
که از آنجا که عنایات خداوندی تست / نظر رحمت خود باز نگیری ز کمال
هر یک از مائده وصل نصیبی طلبند / تا کرا بخت نشاید بسر خوان وصال
شده از ساقی لطف تو جهانی سیراب / همچنان بحر کرم موج زنان مالامال