کمال خجندی › شمارهٔ ۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آنکه دل در هوس روز وصال است او را / خواب شب در سر اگر هست خیال است او را
دل ز چشمش چه شد ار کرد سوال نظری / چون نظرهاست در آن جای سوال است او را
خال لبهاش به خون دل صاحب نظران / تشنه از چیست چو در پیش زلال است او را
دل بیمار من از دال و الف خالی نیست / تا قد چون الف و زلف چو دال است او را
به جگر خوردن بسیار به کف کرد غمش / خون عشاق بخور گو که حلال است او را
آفتاب از هوس آنکه شود همسر او / ایستد راست و زان بیم زوال است او را
به کمال است و بس این جور و جفا و ستمش / این صفتها که شنیدی به کمال است او را