کمال خجندی › شمارهٔ ۱۰۰۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ترا دیده هر بار دیدی چه بودی / که هر بار دولت مرا رخ نمودی
چه بودی گر آن لب نمک میفشاندی / وز آن سوز ریش دل ما فزودی
نسیم توأم گفت عود ارنه خام است / چرا خویشتن را چنین مپستودی
چه رمزست گفتن عدم آن دهانرا / که چون او ندیدیم عدیم الوجودی
شب از دور مه را دو تا گشته دیدم / مگر خواست کردن برویت سجودی
رقیب سگت بانگ بر من نمیزد / اگر تو شبهای من میشنودی
کمال از تو جز آه دل بر نیامد / چه خواهد برآمد زخس غیر دودی